تازه ها

پربیننده ترین

1395-10-14 11:20
کد مطلب: 62117
بانوی شاعر اردبیلی وصفی با نام مسافران زمان توصیف کرده است.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی سبلان‌ما به نقل ازبانوی کوثر، پری آخته بانوی شاعر اردبیلی وصفی با نام مسافران زمان توصیف کرده است.

 

زن با دهان باز و چشمهای از حدقه در آمده به حرکات موزون موجود دراز و راه راه نگاه کرد.عقب عقب رفت و گفت:

_تو که هستی؟  

_از من نترس.دنبالم بیا.

_تو میخواهی نزدیک آن درخت شوی!

مار،کش قوسی به بدن خود داده سربرگرداند وچشم در چشمش دوخت:

_بیا نزدیکتر .با من مهربانتر باش.

صورت ترسناک و چشمهای دریده و زبان درازش زن را به وحشت انداخت.خیز بر داشت و در سایه درختانی که بر سر آنها میوه هایی بودند  پناه گرفت:

_باید برگردم .نبایست نزدیک شوم.

مار یکدفعه قهقهه زده به دور خود پیچید:

_می دانی اینجا کجاست؟

_باغ عَدَن.من و اونگهبان و محافظ...

با قهقهه مجدد مار، رشته کلام زن ازهم بریده شد:

_و خداوند تو را از دنده او آفرید.چه زیبا و چه...

زن مژه های بلندش را بر روی هم گذاشت:

_حرف میان حرف نیاور. تو داری به دور آن درخت می پیچی...؟!

_آیا خدا گفته از میوه این درخت نخوری؟

به دور دستها خیره شد:

_لمس و خوردن آن ما را خواهد کُشت.

_نه نخواهید مُرد.زمانیکه از این درخت بخورید چشمان شما باز خواهد شد .مثل خدا خوب و بد را خواهید دانست.

صدایی از میان شاخه های درختان آمد :ما برای کافران غل و زنجیرها و آتش سوزان مهیا ساخته ایم.

 زن سرش را به طرف شانه سمت چپش خم کرد:

_سر پیچی از فرمان،من نمی توانم.

_این درخت معرفت است.یعنی خود خدا شدن...

_اگر من راضی شوم او نخواهد گذاشت.

مار با سر اشاره ای به آب روان پای درخت کرد:

_به چهره خود در آیینه ی آب نگاه کن؟

نزدیک شد نگاهی به سلسبیل انداخت.چهار زانو نشست .دست توی آب و علفهای لرزان آن کرده کف آن را لمس کرد چشم بر آب دوخت :

_و ما اکنون هر جا که بخواهیم این چشمه در آنجا جاری خواهد شد.

مار چشمهایش را به چشمهای زن دوخت :

_می بینی تو زیبایی و طنّاز، مردت همین ات را می خواهد.

زن تبسم کرد و لبهای سرخ و یاقوتی اش را بر هم فشرد و زیر لب زمزمه کرد:

_آری من زیبایم.

و همزمان  پشت انگشتانش را به تنه ی درخت کشید . با گوشه چشم مار را پایید:

_یعنی هیچ نخواهد فهمید؟!

مار دور شاخه ی بزرگی که میوه هایش درشت و خوشرنگ بود  پیچید و گفت:

_هیچ....وقتی از میوه این درخت بخوری زیباتر خواهی بود برای همیشه و او هرچه بگویی گوش فرا خواهد داد. بدون هیچ چون و چرا...

زن دستبند نقره فامش را دور دستش چرخاند. پاهایش را یکی بعد از دیگری روی تکه سنگ محکم کرد؛لباس حریر سبز رنگش بر روی سنگها کشیده شد بی اهمیت به روسری دیبایش. دست راستش را به شاخه ای بند کرده خود را بالا کشید دست چپش را دراز کرد .آن که سرختر و بزرگتر از بقیه بود از شاخه کَند.قلبش تندتر زده و میوه میان انگشتان لرزانش تکان خورد. نزدیکتر آورد .عطری سکرآور تمامی وجودش را در بر گرفت.آن را بر روی لبهایش سُراند.خُنکایی تمامی تنش را در بر گرفت.از فکر زیبایی و جوانی ابدی لبخندی گوشه لبهایش نقش بست.که یکدفعه با صدایی از پشت سرش یکه خورد:

_چه میکنی؟

سر بر گرداند مردش بود:

_میخواهم مثل خدا شوم.

_آه ،مگر سرپیچی کردن خدایی کردن است.خدایت را صبح و شام  یاد کن تا ملعون نشوی

زن خود را به مرد نزدیکتر ساخت:

_بسیار خوش بو است و اگر بخوریم همه چیز را خواهیم دانست و همیشه زیبا و جوان خواهیم ماند.

_باشد،باشد،...حتی اگر مطبوعتر از کافور و گرم آتشین تر از زنجبیل باشد هم نمی شود...

_نشد ندارد.تو که مرا خواهانی؟فقط همین یک خواهش،بخور...

 دستش را دور گردن مرد حلقه زده سیب را به لبهای او نزدیک ساخت.مرد سرش را پس کشید. زن چهره در هم کشید و اخم کرد:

_به خاطر من...

و هر دو لبهایشان را بر روی میوه گذاشته فشردند.

آسمان غرید:وَالظالِمینَ اَعَدَّلَهُم عَذاباً اَلیما.

چیزی از درونشان همراه با هر آنچه بر تن داشتند فرو ریخت.

 انتهای پیام/                                                                                            

 

 

انتهای پیام/

 

برچسب‌ها: 
ارسال نظر
Image CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.